|
جیب هایم ------------------------------------------------ یکساله نشد ... 4ever
+
تاريخ چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 5:18 نويسنده elmira
همچو مرغی که به زیر پر خود برده در گوشه باغی سر خود می کشد از سر حسرت آهی مرغ بیچاره ز دل گه گاهی گاه گاهی که به آثار به جا مانده ز ویرانه خود می نگرد...... یا به شاخی که بر آن تا دیروز عالمی داشت در آن لا نه خود می نگرد ... همچو آن مرغ دلم غمگین است از تو ای دوست دلم چرکین است گر مرا درد دلی بود تو محرم بودی آری ای دوست ...... تو تسکین من و جان پر از غم بودی می شدم سنگ صبورت گاهی که تو غمگین بودی با غم تو دلم از غصه پریشان میشد گر لبت می خندید لب من نیز ز لبخند تو خندان میشد معنی دوستی از اول خلقت این است ولی ای دوست کنون ازتو دلم چرکین است یا ندانسته مرا محـرم خود می خواندی یا که دانسته ز صد طعنه مرا رنجاندی هر چه ماندم خاموش هـــــر چـه آمد به زبان تو ز جان کردم گوش باز هم زهر زبان شرر انگیز ترا کردم نوش باورم بود که زهر ........ با همه تلخی خود اگر از ساغر یاران باشد بی گمان چون شکر شیرین است ولی از تو دگر ای دوست دلم چرکین است آنهمه لاف جوانمردی و همدردی کـو ؟ آنهمه دم زدن از معرفت و مردی کــو ؟ ما چه کردیم که رسوای ســـر بازاریم ؟ کی کسی دیده کله از سر کس بر داریم ؟ به که آمد بد ما ؟ به کــــــه گفتیم کـه بالای دو چشمت ابروست ؟ کی شنیدی تو ز ما غیبت هر دشمن و دوست ؟ تو بگــــو در نظرت رســــــم مروت این است ؟ به خدا از تو دلم چرکین است . خیر خواهی تو ما را همه جا رسوا کرد کار صد دشمن ما را .......... همه دلسوزی تو یکجا کرد درد این است که اینگونه چرا با ما کرد ؟ الغرض با دل ما دوستیت بد تا کرد آفرین بر تو رفیق...... چه بلائی به سرم آوردی ..... مرحبـــا لطف نمودی و محبت کردی مزد یکرنگی ما را دادی این مرام که و فرمان کدام آئین است ؟ از چه پیغمبر و مبعوث کدامین دین است ؟ به همان دین قسم از تو دلم چرکین است . وای بر آنکه از او رنجیدی آنچه را خوش به مذاق تو نیامد زد و از او دیدی هر کجا بنشستی با نصیحت گونه ......... حرف خودرا زدی و بال و پرش را چیدی خود چنان بنمودی که بگویند دلش می سوزد با همان حالت دلسوزی خود ....... در دل آنکـــه ترا نشناسد تخم بد بینی و شک پا شیدی آری ای یار شفیق با همین شیوه دیرینه خود کوس رسوائی ما را سر هر کوچه زدی تو همه پیچ و خم این ره بد را بلدی آری ای دوست دگر جام دلت پر ز شراب کین است از تو بگذار بگویم که دلم چرکین است غصه ات غصه من خانه ات خانـــه من با تو یکرنگ چه کس ؟ ســــــاده همچون کف دست جز دل عاشق و دیوانه من ؟ لا اقل با من افسرده بگو تو چه دیدی از من ؟ یا چه کردم با تو ؟ از من ای دوست بگو چه جسارت ، چه خطائی ســـــر زد ؟ تا همان دست که صد بار فشردم آنرا از قفا بر کمرم خنجر زد ......... چه خطائی کردم ؟ محرم راز تو غیر از من دیوانه که بود ؟ یا بجز من به ره دوستیت ....... همقدم ... همدم و مردانه که بود ؟ خود مگــــــــر کم دیدی ز کســــــان نامردی ؟ ز رفیقان دو رو چند ین بار دید مت دلسردی ؟ حال در بهت و شگفتم که چرا ؟ آنچه آنان به تو کردند تو با ما کردی با ز هم از ته دل میگویم خانه ات خانه من خانه ام خانـه تو ...... غصه هایت غم من .... دوریت گــــــر چه مرا سنگین است از تو شرمنده اگر میگویم ........ چکنم دست خودم نیست دلم چرکین است "رحمان شکوفه پور"
+
تاريخ شنبه 17 مرداد1388ساعت 2:56 نويسنده elmira
|
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود. هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزمينيست
يافتن و آنگاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن ِ خويش باروئي پيافکندن ــ اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد احمد شاملو- دفتر آیدا در آیینه- دی ۱۳۴۱
+
تاريخ دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 22:31 نويسنده elmira
|
حس عجيبيه رفتن به گورستان وقتی تنها حست گم شدگیه!حس عجیبیه وقتی تماشا میکنی که به چه سرعتی جنازه ها رو میارن همه ی اونهایی که زیر تابوت رو گرفتین به چی فکر میکنین اون لحظه !؟ تو چشم خیلی ها میشد دید که از ته دل دارن میگن،خدایا شکر که من اون بالا نیستم همه شتاب آدمها در دفن کردن کسی که یه روزی عزیزشون بوده از یک ترس ناشناخته شکل میگیره... ترسی که نمیتونم درکش کنم! ترسی که میخواد تو رو از اونجا بکنه و زودتر ببره... گریز... اما همه میدونن که گریزی نیست! نیست نیست و این بین ، آدمهای جالبی با خونسردی و مهارت و با ترسی که جاش رو به عادت داده ، آروم آروم کار خودشونو میکنن( گورکن ها ) دلم گرفت اما گریه ام نمی اومد دلم سوخت به ساعتم نگاه کردم ۳ دقیقه بیشتر طول نکشید تا برای همیشه رفت تو تاریکترین نقطه زمین... همهء دعا و خداحافظی و دفن و پرکردن قبر از خاک آماده یی که اون کنار بود شد ۳ دقیقه ! تحمل صداهای نخراشیده ی ناهنجاری بنام مداح ! با اکو های وحشتناکشون ، از فشار قبر بدتره ! همه مثل یکسری رباط برنامه ریزی شده اومدن گریه های برنامه ریزی شده اشون رو انجام دادن و به سرعت به سمت بلعیدن نهاری رفتن که از گلوی زخمی میزبان حتی یک لقمه اش هم پایین نمیره... آدما وقتی میرفتن یه شکل دیگه بودن ارومتر و با ترس کمتر همه باید از روی گورهای آماده میپریدن و میرفتن و هیچ کس حتی نگاهی هم به پایین ننداخت ... پ.ن:پست بعدي رو كمي ديرتر ميذارم...اعتراف ميكنم كه دوست دارم اين پستم مدت بيش تري رو در بالاترين نقطه ي وبلاگم سپري كنه... پ.ن: ساعت ۶ صبح شد...هنوزم خوابم نمیاد...
+
تاريخ سه شنبه 16 تیر1388ساعت 6:25 نويسنده elmira
|
تا حالا شده اونقدر دلت گرفته باشه که حتی نتونی گریه کنی؟
یا شده که اونقدر بی حال باشی که حتی حوصله ریخت خودتو هم نداشته باشی؟ من امشب به جایی رسیدم که دیگه حتی حوصله خودمم ندارم. پیش تر ها حوصله آدمهای اطرافم و نداشتم و خودم و تنهایی هامو می پرستیدم... اما امشب حتی حوصله خودمم ندارم. دلم گرفته به قدر تموم روزایی که خندیدم و همه آدم ها رو خندوندم... بی حالم به قد تموم روزایی که با انرژی تمام دنبال زندگی دویدم و با دویدنم به همه انرژی می دادم. روزایی بود که صدای خنده هام گوش همه رو کر می کرد. اما حالا صدای گریه هامو حتی خودمم نمیشنوم. دلم بارون می خواد...بارون... دلم دریا می خواد... دلم؟!؟!؟!؟! دل؟!؟!؟!؟!؟!
+
تاريخ چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 1:31 نويسنده elmira
|
ازم پرسيد:"دوس داري بعد مرگت چيزي كه برات آرزو ميكنن چي باشه؟تو كه انقد به مرگ فك ميكني حتما به اينم فك كردي ديگه؟!" درس حدس زده بود بارها بهش فك كرده بودم گفتم دوست دارم بگن:"بهارت در بهاري ترين نقطه ي دنيا مبارك!" پ.ن: به قوله يه بنده خدا: او همانگونه است! بدون هيچ تغيير! مرگ تنها زمان فعل را تغيير ميدهد ... همین... دوباره پ.ن: ياد كتاب" خانه اي از گوشت" اثر ادريس افتادم!
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 21:54 نويسنده elmira
|
دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند، نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید، اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد ... کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم... شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد... با این دیوارها چه می شود کرد؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و غرق در زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند ... شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی .... همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به اندازه سر یک سوزن، برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای ... بگذریم... گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم وگوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند. دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد، به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار (آن طرف ، حیاط خانه خداست) : وآن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم: دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ... کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد این طرف دیوار... همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ... آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو... آن وقت من می روم و دیگر هرگز بر نمی گردم... هرگز... من این بازی را دوست دارم ...
+
تاريخ پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 23:13 نويسنده elmira
|
میگویند مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم حوایم نامیدند یعنی زندگی تا در کنار آدم، یعنی انسان همراه و همصدا باشم
میگویند میوه سیب را من خوردم شاید هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مینمایند بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمانشان باز گردید مرا دیدند مرا در برگها پیچیدند مرا پیچیدند در برگها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند
نسل انسان زاده منست من، حوا فریب خورده شیطان و میگویند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
شاید گناه من باشد شاید هم از فرشتهای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد مثل همه که فریبم میدهند اقرار میکنم دلی پاک معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری سادهتر و صافتر از آبهای شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرنها باز هم آمدم ابراهیم زادۀ من بود و اسماعیل پروردۀ من گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند فاطمه من بودم زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقصالعقل و نیمی از مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کندهکاری شده هستیام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد من مادر نسل انسانم من حوایم، زلیخایم، فاطمهام، خدیجهام، مریمم من درست همانند رنگینکمان رنگهایی دارم روشن و تیره و حوا مثل توست ای آدم اختلاطی از خوب و بد و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید پس بیاموز تا سجده کنی درست همانطور که فرشتگان در بهشت بر من سجده کردند بیاموز که من نه از پهلوی چپت بلکه استوار، رسا و همطراز با تو زاده شدم بیاموز که من مادر این دهرم و تو مثل دیگران زاده من! "لینا روزبه حیدری"
+
تاريخ پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 21:50 نويسنده elmira
|
م رگ از پنجره ی بسته به من می نگردزندگی از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف گذر خواهد کرد در شبی تیره و سرد تخت حس خواهد کرد که سبکتر شده است در تنم خرچنگیست که مرا می کاود خوب می دانم من که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت توده ی زشت کریهی شده ام... خوب می دانم من که تهی خواهم شد... آری..خوب می دانم...
+
تاريخ پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 22:13 نويسنده elmira
|
-هر چي پايين منتظرت بودم نيومدي... -يعني تو نميدوني چرا غايبم؟ -حتما مشقات رو ننوشتي حالا تنبيه ميشي و بايد... -براي شوخي كردن اومدي اينجا؟ مگه كل زندگي يه شوخي نيست؟ ما همه به حكم يك شوخيه بزرگ به دنيا اومديم يادته اولا بيرون تو ماشين نشسته بودم و صداي ضبظ رو بلند كرده بودم و تو گفتي صداش رو كم كن. من چي گفتم؟ با كله شقيه تمام گفتم:نميخوام من تو اون سن دوست داشتم با اون صدا آهنگ گوش كنم ولي الان ديگه نه. الان حتي اگه قويترين ضبط ها رو هم بهم بدن با صداي كم گوش ميدم.. يادمه كوچيكتر كه بودم ميرفتم بالاي پشت بوم و ستاره هارو تماشا ميكردم همشون رو دوست داشتم و دلم براي اونايي كه كم نورتر بودن ميسوخت .دوست داشتم برم همشون رو بردارم براي خودم با خودم ميگفتم اگه رفتم يه تيكه ابر هم برميدارم تا ستاره هارو بذارم روش كه خراب نشن!دوست داشتم بيارمشون تو اتاقم و پر نورارو بذارم رو ديوار و كم نورارو شبا با خودم ببرم زير پتو !!!.حتي يادمه وقتي رفتم مدرسه و معلممون گفت شايد هر كدوم از اين ستاره ها چندين برابر زمين خودمون باشن گفتم:اين داره الكي ميگه.از بابام پرسيدم و اونم تاييد كرد از اون موقع بود كه ديگه بالاي پشت بوم نرفتم! ديگه ستاره هارو هم نگاه نميكردم... ولي الان دوست دارم ستاره هارو با كسي كه دوسش دارم نگاه كنم كه با هم به يه نقطه نگاه كنيم تا لذت ببريم... راستي تو هم ستاره اي داشتي؟ - آره -چيديش؟ -نه! -چرا؟ -دستم بهش نرسيد! -كافي بود فقط يه كم دستت رو دراز ميكردي اون وقت ميديدي كه ستاره چجوري ميومد تو دستات... -خيلي برام دور بود! -امتحان ميكردي!! الان ديگه حتي نميتوني اون ستاره رو تماشا كني...ولي يادت باش كه الان هم ستاره هست هم شب هم... س ك و ت
+
تاريخ سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 14:8 نويسنده elmira
|
میدونی آخر هر چیزی از اولش تکراری تره؟ مثل تولد!مثل شروع یک داستان!مثل یه راهی رو رفتن!مثل یه شعر! همیشه آدم فکر میکنه خودش اولیه اما به آخرش که میرسه میبینه اولی نبوده و خیلی های دیگه هم همین کارارو کردن!همه چیز همش تکرار میشه!وقتی ام تکرارشد برای آدم پوچ میشه!مثل یه اسم!مثل یه کلمه!هر کدوم رو اگه 10...15بار برای خودت تکرار کنی مفهومش رو برات از دست میده و متوجه میشی چقدر پوچه! *** دیدگانم همچو دالان های نور گونه هایم همچو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد *** ای کاش می شد به سان پرنده ای سبک بال ،در کوچه های غبار آلود زمان آنقدر به پرواز در آیم تا به ابدیت برسم .... ومرگ سر آغاز تولد و ظهور و بروز تمامی رویاهای شیرین من است و انتهای این دنیای فانی پر از ابتدای رهایی از رنج،قفس،نفس و نیز نفس وهوس است.رهایی از قفس بودن در رسیدن به مرتبه هوس نبودن است.و مرگ لذت دیرینی است که من در حسرت شیرینی آن همواره تلخ می نوشم و سخت می کوشم.ای کاش می شد مرگ را به مهمانی دعوت کرد،با او نشست،کلامی گفت و در نهایت با او همسفر شد .به سوی انتهای نیستی و رسیدن به ابتدای هستی
درگوشی:از تکرار تکرار بودن متنفرم!(دلم میخواد این تکرار رو متوقف کنم!)
+
تاريخ شنبه 24 اسفند1387ساعت 13:2 نويسنده elmira
|
ناآشنایند شعرهای عاشقانه... سیاهی چشمانم حتی برای عشقبازی با زرد آفتاب پیر شدهاند چه رسد به لبهایم که «دوستت دارم» بر آنها نقش بندد کمرنگترین لبخند را برای لبانم و کدرترین نگاه را برای چشمانم از دوست داشتن به یادگار دارم... دیروز... خط میکشیدم بر شعرگونههایم تا سردی دستهای تو یادم باشد و اشک میریختم بر گونههایم تا بغض نشکستهات را با خودم تکرار کنم... ... چه تلخ مینویسم این خطوط را... انگار که هرگز عاشق نبودهام....
+
تاريخ یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 21:50 نويسنده elmira
|
|
||||||||||